شمارهٔ ۱۸۸
س سعیدا
0
Altın Yaprak
دلم به گرمی عشق تو باغ باغ شکفت
به سینه از هوس آتش تو داغ شکفت
چرا به سر زنم شعله را چو پروانه
بدین نشاط که امشب گل چراغ شکفت
ز بسکه جامه به تن تنگ بود زد صد چاک
گمان مبر که گل از دولت فراغ شکفت
ز گشت کشت و تماشای باغ مستغنی است
به یک دو ساغر می هر که را دماغ شکفت
همین نه زنده سعیداست بر امید لبت
که ز این هوا گل تصویر در ایاغ شکفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş