شمارهٔ ۲۰۴
س سعیدا
0
Altın Yaprak
چو دید جسم مرا جای آرمیدن روح
نیارمید در این جسم از تپیدن روح
غبار کوی تو دانست جسم را ورنه
نداشت طاقت این مشت گل کشیدن روح
قبول جسم نمی کرد اگر که می دانست
شراب موت در آخر نفس چشیدن روح
هزار مرتبه در گوش من گرفته قرار
برای یک سخن از لعل او شنیدن روح
به هیچ باب دگر رام کس نمی گردد
نهاد چون دل خود بر سر رمیدن روح
چها که دیده نگردیده است در چشمم
برای یک نظر از دور بر تو دیدن روح
علاج نیست که تن پا دراز خواهد کرد
ز جسم چون کند آهنگ سرکشیدن روح
دمید خط چو سعیدا به گرد عارض یار
ز جسم کرد خیال برون دمیدن روح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş