شمارهٔ ۲۴۹
س سعیدا
0
Altın Yaprak
چه دلبری است که هرگاه ناز می آرد
تمام ناشده نازش نیاز می آرد
بغیر نخوت حج حاجی بیابانگرد
دگر چه تحفه ز راه حجاز می آرد
در این سراچه بازیچه می ندانم کیست
که هر زمان ز خودم برده باز می آرد
چو در عرق گل رخسار شعله ریز شود
چو شمع جان مرا در گداز می آرد
چه عشوه غمزه چه ناز و کرشمه از هر سو
جداجدا به دلم ترکتاز می آرد
نگاه چشم تو ما را به گفتگو آورد
که باده بر سر افشای راز می آرد
خیال قامت او چون رسد به یاد مرا
پی کشیدن آه دراز می آرد
چه همت است سعیدا به عشق بالا دست
که جغد می برد و شاهباز می آرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş