شمارهٔ ۲۵
س سعیدا
0
Altın Yaprak
چین فدا باد زلف پرچین را
مدد از کفر می رسد دین را
همچو دل دین به باد می دادم
چه کنم چشم عاقبت بین را
می توان کرد جای در دل سنگ
چه توان کرد قلب سنگین را
تا نمودی جمال گم کرده
همچو عنقا وجود تسکین را
بی می صاف شاد نتوان کرد
دل اندیشه ناک غمگین را
گر توانی به بوریا سازی
نتوان دید نقش قالین را
ترسم از شام و عصر هجران است
گر نخوانم نماز پیشین را
چند باشی سوار ای واعظ
همچو اطفال اسب چوبین را
بر چنین اسب بسته ای خوش تنگ
از کتب زیر ران خود زین را
هر که ز اخلاص خواند الحمدی
تو سعیدا بگوی آمین را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş