شمارهٔ ۲۸۹
س سعیدا
0
Altın Yaprak
از نگاه غیرجانان چهره در هم می کشد
روی گل شرمندگی از چشم شبنم می کشد
آه یعقوبی رسن بازی اگر خواهد نمود
یوسف ما خویش را از چاه زمزم می کشد
گر سلیمان است انگشت ندامت می گزد
آخر دم چون ز دست خویش خاتم می کشد
بر در واعظ نماند احتیاجش هر که او
حلقه در گوش از فغان اهل ماتم می کشد
دوستی هر چند افزون دشمنی افزون تر است
بیشتر آزار زخم ما ز مرهم می کشد
کی نماید ای سکندر با تو از آیینه ات
آنچه از جام لبالب گشته اش جم می کشد
اژدهای لا دهان خویش را واکرده است
ترک این دم کن دو عالم را به یک دم می کشد
من کباب بزم آن رندم که در کوی حبیب
خون دل زهر تغافل باده با هم می کشد
از نگاه حسرت سوزن مسیحا کی کشید
آنچه از طعن زبان خلق مریم می کشد
کی سعیدا هر گدایی آشنا گردد به حق
سوزن از این بحر ابراهیم ادهم می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş