شمارهٔ ۴۴۰
س سعیدا
0
Altın Yaprak
عافیت را جامه گر بردوش ما افتاده تنگ
اهل دل را از لباس پاره نبود عار و ننگ
خرقه پر پنبه ما عالمی را داغ کرد
می گذارد پنبه هر شب ماه بر دوش پلنگ
کشتی را چون قضا خواهد شکستن حاضر است
تیشه بر دندان ماهی اره بر پشت نهنگ
در طلب سستی و می گویی که مطلوبم کجاست
ورنه پیدا می توان کردن خدای خود ز سنگ
نیست الفت با غریبان دور را هرگز که خود
بر سرش گل می زند بر شیشه افتاده سنگ
اهل دل دایم سعیدا در جهاد اکبرند
صلحشان با دشمن است و کارشان با خویش جنگ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş