شمارهٔ ۴۴۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
من ز دست تو داستان شده ام
دسته جمله دوستان شده ام
نتوان گفت که در رخت روشن
که ز چشم تو ناتوان شده ام
تا دهان و میان تو دیدم
همچو مویی از آن میان شده ام
آنچه گویند آن تو داری آن
من چنین از برای آن شده ام
تا در آیی به خانه ام چون تیر
سخت گشته چون کمان شده ام
همچو ناصر برای در سخن
غرقه بحر بی کران شده ام
تا به دست آورم گهر چون تیغ
من همه سر به سر زبان شده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş