شمارهٔ ۴۴۳
س سعیدا
0
Altın Yaprak
بیت معموری که نامش تن نهاده ذوالجلال
چار دیواری است بر پا لیک در دست خیال
اول و آخر نمی باشد به پیش اهل دل
حرف ماضی و مضارع را مپرس از اهل حال
یوسف مصری ز خواری شد عزیز روزگار
بی زوال ای دوست این جا کی کسی یابد کمال
کسجده کی جایز بود با صد خیال غیر حق
بی غبار دل جبین را بر جبین خاک مال
از قضا هر چیز می بینی بجز تقدیر نیست
گر رسد زخمی ز دست کس به پیش کس منال
هر که دیدم ز عصیانش ندامت می کشد
بیشتر از طاقت خود می کشم من انفعال
تخم عرفان سبز کی گردد ز خاک سخت دل
نرمی بسیار می باید که روید این نهال
بس که خون صاف در فکر سخن دل خورده است
شعر می گویم سعیدا لیک چون آب زلال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş