شمارهٔ ۴۴۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
من اگر از سر مستی به جنون پیوستم
به سر دوست که دیوانه نی ام سرمستم
من ازین هستی بی خود به گمان می افتم
نیست معلوم که من نیست شدم یا هستم
من جدا مانده بدم قطره صفت از دریا
باز من سیل شدم جزو به کل پیوستم
تن من از پی کاری به جهان آمده است
تا نگویی تو که از دوست جدا بنشستم
بلبل باغ بهشتم تن من سرو من است
تا بدانی که درین دام مگر پابستم
ای مقلد تو مرا چند ملامت گویی
من همه دوست شدم کلی و از خود رستم
دلم از پرده ناموس قفس ساخته بود
مرغ زیرک شدم این دام ز هم بشکستم
تو ازین حالت من رنجه مشو غصه مخور
که به یکدم قدح باده بگیرد دستم
مرده بد ناصر و جان داده و پوسیده کفن
بوی تو یافتم از گور روان برجستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş