شمارهٔ ۴۴۸
س سعیدا
0
Altın Yaprak
نگهش خاطر آگاه نماند در دل
جلوه قامت او آه نماند در دل
بر حصیر فقرا هر که شبی خواری دید
ذوق مسند هوس جاه نماند در دل
آن چنان خاطر از اندیشه باطل کن پاک
که دگر کینه بدخواه نماند در دل
که تواند که نشیند ز عدم خاطرجمع
هر که را رفتن این راه نماند در دل
گفتمش کی بدهی کام سعیدا را گفت
چون که خون در جگر و آه نماند در دل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş