شمارهٔ ۴۴۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب می کردم
نمی شد آب دیده کم که خود را آب می کردم
ز صبرم هر چه کم گردد در آب دیده افزاید
ندارم صبر آری صبر را سیماب می کردم
خوش آن ساعت که می گفتم شبی در پیشت افسانه
به افسون فتنه بیدار را در خواب می کردم
لبت را بوسه می دادم سرم آمد بر ابرویت
مبارک سجده ای بود آن که در محراب می کردم
من اکنون شربت مردن ز خون خود همی سازم
شد آن روزی که در ساغر شراب ناب می کردم
نمودی روی خود یک شب فزون شد ناله زارم
به آیین سگان فریاد در مهتاب می کردم
فلک همچون کمان می گشت و می زد بر سر ناصر
مگر تیر دعایی سوی او پرتاب می کردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş