شمارهٔ ۵۶۱
س سعیدا
0
Altın Yaprak
آفتاب از آتش مهر تو اخگر پاره ای
آسمان طفل مسیحای تو را گهواره ای
چون توان سیر گلی کردن که از نازک دلی
نیستش از چشم نرگس طاقت نظاره ای
می توانم گفت در میدان ما صاحب دمی
گر توانی کرد یک دم چاره بیچاره ای
چند باشم همچو بلبل بی نوا در این چمن
یا چو گل در قید گلشن با دل صدپاره ای
اشک من هم می تواند یک دلی را نرم کرد
گر کند باران نیسان سبز سنگ خاره ای
یار بی رحم است و قادر هرچه می خواهد می کند
نیست جز بیچارگی اینجا سعیدا چاره ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş