شمارهٔ ۶۹
س سعیدا
0
Altın Yaprak
گفتگوی حشر راحت از دل دیوانه ریخت
چشم ما خواب گرانی داشت این افسانه ریخت
خون بلبل را به جوش آورد گل را رنگ داد
در چمن هر قطره صهبایی که از پیمانه ریخت
عشق دل ها را فشرد و چشم ها را آب داد
گرچه از خم برد ساقی باده در پیمانه ریخت
سیل راه خانه ما را نخواهد یافت حیف
پیشتر از او در و دیوار این ویرانه ریخت
بر سر دامی که زاهد از ردایش کرده پهن
در فریب و گول مرغان سبحه صد دانه ریخت
از ره هوش و دل و جان ای سعیدا گوش دار
کاین غزل از خامه صایب عجب مستانه ریخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş