شمارهٔ ۸۸
ص صفای اصفهانی
0
Altın Yaprak
باز آی که از غیر تو پرداخته ام دل
ای سر تو را سینه سودازده منزل
قربان تو می کردم اگر یافتمی جان
بر زلف تو می بستم اگر داشتمی دل
جز نقش خط از روی نکویت خط هستی
نقشی ست که گردون زده بر آب به باطل
چندان که بود کام تو از قتل من آسان
کار من دلباخته از دست تو مشکل
من روی چو زر کرده ام از عشق تو بنمای
بر گردنم آن ساعد چون سیم حمایل
آیینه شود سینه پرداخته از زنگ
بر عرش پرد طایر برخاسته از گل
خواهی که شوی مظهر انوار تجلی
آیینه خود ساز بر آن روی مقابل
خود بین نبرد راه به خمخانه وحدت
محجوب ندارد خبر از نشیه کامل
از غرب خفا گونه خورشید حقیقت
پیداست تو در پرده ای ای دیده غافل
کن در طلب گوهر جان کشتی تن را
مستغرق دریای دل بی تک و ساحل
از کشته شدن زنده شوی در طلب تیغ
بایست زدن بوسه به سرپنجه قاتل
قومی به حرم ساجد و قومی به کلیسا
روی دل من جانب آن هندوی مقبل
باز ای دل سودازده قلاشی و رندی
جز رنج چه بردست کس از کسب فضایل
ما زنده به عشقیم که بی فاصله ما را
جاری ست چو خون در کبد و عرق و مفاصل
بردار ز گل ذره محجوب صفا را
ای بر همگی پرتو خورشید تو شامل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş