شمارهٔ ۱۳
ص صفایی جندقی
0
Altın Yaprak
رو ترش ار کنی همی محتملم عتاب را
ور همه تلخ تر دهی منتظرم جواب را
با لب نوش پرورت نیست کبابم آرزو
هست تفاوت این قدر مست تو و شراب را
ز آن گل رخ به غنچگان پاک کنی عرق مکن
بوی فزون کند همی تابش خور گلاب را
سیل سرشک چشم من بسته شود به آستین
گر همی از گریستن منع توان سحاب را
داد به باد نیستی هجر تو خاک هستیم
زانکه در آتش است جان ماهی دور از آب را
مهر رخت به یک نظر پیر جوان کند ز سر
دور قمر به عکس اگر شیب کند شباب را
درد فراق و صبر من می نکند برابری
صعوه ناتوان کجا پنجه زند عقاب را
خسرو حسن خویش گو از دل ما سکون مجو
شه ز خراج بگذرد مملکت خراب را
نیست صفایی ار ترا جای به صدر بزم او
بس که به جنب بندگان بوسه زنی جناب را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş