شمارهٔ ۱۳۲
ص صفایی جندقی
0
Altın Yaprak
مسلسل زلف مشکین گرد آن رخسار می گردد
عجب ماری سیه پیرامن گلزار می گردد
مکن جمع از رخ رخشان دگر زلف پریشان را
که آن سرگشته هم چون من پی دیدار می گردد
به یک ره قتل کن عشاق را کز حرص جان بازی
ز کم کم پیش و پس گشتن سخن بسیار می گردد
به محشر کشتگانت را مجال دادخواهی کو
که در باب تو کار داوری دشوار می گردد
تو گر خونریزی خوبان عجب داری تماشا کن
که جان و سر در این سامان چه بی مقدار می گردد
ز چشم یار و چشم من کمال فرق بین تا چون
یکی خونخوار می افتد یکی خونبار می گردد
تو گر فریاد گفتی خامش آیم فکر دیگر کن
چه سازم چاره دل کز فغان ناچار می گردد
به روز فصل چندین وصل خواهد داشت بر یوسف
عزیزی کو به خاک آستانت خوار می گردد
چه باز او گوشه خلوت فراز آمد صفایی را
دگر کآسیمه سر در کوچه و بازار می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş