شمارهٔ ۲۰۱
ص صفایی جندقی
0
Altın Yaprak
مگو دل ها به طراری رباید
که با رغبت دل از دنبالش آید
به بستان پیش آن قد سرو بی روی
بگوتا خویش را کمتر ستاید
که هستش گرچه قامت دلکش اما
در آغوش وی آسودن نشاید
جز این از برگ و بارش چیست حاصل
که سر تا ساق گیسویت نماند
چه گیسویی که چون زلف عروسان
نه عنبر بیزد و نه مشک ساید
کجا سرو از وفا و مهربانی
بدین لطف و صفا با کس برآید
قیامش را قعودی دلنشین کو
نشست و خاستی مخصوص باید
نه در گلزار پهلویت نشیند
نه در بازار همراهت بیاید
نه رفتاری که زان رنجی بکاهد
نه گفتاری که زان غنجی فزاید
کمال حسن و زیبایی همین بود
به از وی صورتی کی رخ گشاید
خدا از ترک اولی منع فرمود
کجا خود ترک اولی می نماید
مگر او خود صفایی در دوگیتی
مرا گرد غم از خاطر زداید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş