شمارهٔ ۶۸
ص صفایی جندقی
0
Altın Yaprak
تا صید تو شد مرغ مرا بال وبال است
دانست که از دام تو پرواز محال است
نالیدم و صیاد ز باغم به قفس برد
دیگر نتوان گفت که دل بیهده نال است
در مرحله ی عشق که صد سلسله یک زلف
نشگفت اگر شیر ژیان صید غزال است
سوری ثمر سرو و سمن بار صنوبر
این گبن نو خیز ندانم چه نهال است
آراست فلک بدر و هلالی به دو هفته
کابروی و رخ ماه ترا این دو مثال است
بی جبهه ببین وجهش و بی جفت نگر طاق
شبه رخ و ابروی تو کی بدر و هلال است
یا رب چکند با غم ایام جدایی
آن را که غم از هجر تو در عین وصال است
می از کف آن شاهد خورشید شمایل
مسرای حرامم که بدین وجه حلال است
گر چشم نپوشی وکنی ترک تغافل
دانی که صفایت ز فراقت به چه حال است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş