شمارهٔ ۹۸
ص صفایی جندقی
0
Altın Yaprak
از عشق تنی که ناتوان نیست
مغز هنرش دراستخوان نیست
از معنی آن زبان فرو بند
مشکل سخن است کش بیان نیست
سرچشمه اش از لجن برانبای
زان چشم که خون دل روان نیست
از دیر و حرم مگوکه ما را
پروای حدیث دیگران نیست
چشم تومیان مردم امروز
جز فتنه آخر الزمان نیست
در رسته ی عشق دل ستانان
مقدار دو جو بهای جان نیست
ازخواری خویش و خار گلچین
راهم به درون گلستان نیست
پا بایدم از چمن کشیدن
تا دست ستیز باغبان نیست
از صبر علاج هجر نتوان
شهباز شکار ماکیان نیست
از دوست صفایی این ستم ها
شایسته آن شکوه و شان نیست
رسم است بلی که پادشه را
غم خواری حال پاسبان نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş