شمارهٔ ۲۳۲
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
هر دل به امیدی پی دلدار برآمد
زان جمله دل من پی دیدار برآمد
حالی همه جا مینگرم طلعت او را
صد شکر که کام دلم از یار برآمد
برگوش من آن زمزمه از جمله اشیاء
آید که ز منصور سر دار برآمد
بر در قدم یار بیفکندم و صد شکر
کز دست من دلشده این کار برآمد
جز اهل دل او را نشناسد و نبینند
با آنکه ز خلوت سر بازار برآمد
الحق که بود آیتی از حس و جمالش
هر گل که بطرف چمن از خار برآمد
می خواست که از اهل نظر دل برباید
با این همه کرو فر و آثار برآمد
حیف است نرفتن بخریداری آنشوخ
کانشوخ بدنبال خریدار برآمد
خوش چنک تو افکند بدان طره صغیرا
آهی که ترا از دل افکار برآمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş