شمارهٔ ۲۹۴
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
بفشان شکری از لعل لب ای کان نمک
کز وجود دهنت خلق فتادند بشک
نه همین از غم زلفت رسد آهم بسماک
کز غم غبغبت اشگم شده جاری بسمک
لطفت افزون بود ایجان ز ملک صد چندان
کز بشر لطف پری یا زپری لطف ملک
دوش در خویش نمودم سفر اندر طلبت
هاتفی گفت بمقصد رسی الله معک
نقش شد نام تو بر صفحه دل وین عجبست
صفحه صدپاره شد و نقش نمیگردد حک
گفتم ای سیم تن از سنگ چرا داری دل
گفت این بر زر عشاق بود سنگ محک
عشق آن یار گرانست که در بردن آن
چون حلال قد من گشت دو تا پشت فلک
روزی آید شودت وصل صغیرا روزی
شب و روز ار زغم یار نگردی منفک
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş