شمارهٔ ۳۴۰
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
داده ام جان رو نما تا روی جانان دیده ام
گرچه دشوار است دیدارش من آسان دیده ام
خار میآید گل و سنبل بچشمم از دمی
کان رخ گلگون و آن زلف پریشان دیده ام
کی شود یارب شب وصل آید و من با حبیب
بازگویم آنچه درایام هجران دیده ام
دل ز زلفش برنمیگیرم من ای زاهد برو
گر تو آنرا کفر دیدستی من ایمان دیده ام
هر کسی دیده است در کاری صلاح خویشتن
من صلاح خویش را در عشق جانان دیده ام
سخت و سستی چون دل و عهدش ندارم در نظر
منکه سخت و سست عالمرا فراوان دیده ام
ز آه و افغان دم مبند ایدل که من در کار خود
هر گشایش دیده ام از آه و افغان دیده ام
خضر از آب بقا هرگز ندیده است آنچه را
من ز خاک درگه شاه خراسان دیده ام
چون صغیر از درگهش هرگز نخواهم روی تافت
زانکه این درگاه را من قبله جان دیده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş