شمارهٔ ۴۱۶
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
دمی که پرده ز رخسار خود براندازی
ز روی خود مه و خورشید را خجل سازی
بپردهی و دل از کف بری چه خواهی کرد
دمی که پرده ز رخسار خود براندازی
نه خون دل خورم ام روز با خیال لبت
که سالهاست که با جان خود کنم بازی
ز بند بند من آید نوا که در چنگت
فتاده ام چو نی و از لبم تو ننوازی
زمانه نسبت قد تو را چو داد بسرو
برای سرو شد این مایه سرافرازی
بناز بر همه عالم که با چنین صورت
رواست هر قدر ای نازنین بخود نازی
هوای وصل تو چون در سر صغیر افتاد
بسوخت بال و پرش زین بلند پروازی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş