شمارهٔ ۲۱
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
که گوید از من آزرده دل با بی وفا یاری
که نه کس جز فنون بی وفایی کرد ارشادش
که ای بی مهر اکنون خسته جانی را که میخواهی
مدام از هجر خود آزرده نه از وصل خود شادش
ز آزارت به گردون می رسد پیوسته افغانش
ز بیدادت به کیوان می رسد هموار فریادش
هم از آلام هجران جام عشرت گشته پر خونش
هم از اسقام حرمان خاک هستی رفته بر بادش
چو گفت این چند بیت آنکه می خواند از زبان من
به او این شعر عاشق را که رحمت بر روان بادش
نمیگویم فراموشش مکن گاهی بیاد آور
اسیری را که می دانی نخواهی رفت از یادش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş