شمارهٔ ۲۶۳
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
تا برده سیه کاری زلف تو زراهم
پیداست که چون میگذرد روز سیاهم
دردا که بمردم به شب هجر و کنون هست
از درد فراق تو بتر شرم گناهم
نه جرأت دیدار و نه یارای نگاهی
گیرم که دهد کس به سر کوی تو راهم
از ابر چه فیضی رسد از برق چه آفت
بر من که در این باغ نروییده گیاهم
صد ناوک دلدوز به ترکش ز چه دارد
ترکی که به خاک افگند از نیم نگاهم
خوانند سحابم ولی ار فیض من این است
ای وای بر آن تشنه که آید به پناهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş