شمارهٔ ۲۶۸
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
امید مهر به هر کس که بود جز تو گسستم
به صد امید وفایی که دل به مهر تو بستم
برای بستن عهدی که از نخست شکستی
چه عهدها که به عهد تو سست عهد شکستم
اگر چه نیست امیدی به عهد سست تو اما
به این خوشم که زمانی بود بدست تو دستم
تو شوق بین که به امید وعده ای که ندادی
به رهگذار تو عمری در انتظار نشستم
خوش آن زمان که کشم یک دو جام باده و گویم
به دوست راز دل خود به این بهانه که مستم
تو هر دمی بخیال جفای دیگری و من
مدام خوشدل از اینم که در خیال تو هستم
لبت چو جرعه صهبا رخت چو باده گلگون
از آن سحاب چنین جرعه باده ای بپرستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş