شمارهٔ ۲۸۴
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
بندد دل ار چنین خم مشکین کمند او
ای صید دل مجوی خلاصی ز بند او
اندیشه ای ز چشم بدش نیست زانکه هست
دایم ز خال چهره بر آتش سپند او
اول به کشور دل من تاخت هر که کرد
جولان به جلوه گاه نکویی سمند او
گر زاهد آنچه گویدم از روی صدق هست
در من چرا اثر نکند هیچ پند او
خندد به گریه ام ز چه یا رب چنین خوش است
با اشک شور شهد لب نوشخند او
جانی بود ز بهر نثارش ولی فتد
مشکل پسند خاطر مشکل پسند او
ما را دلیل کوتهی دست خود سحاب
این بس که دور مانده ز زلف بلند او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş