شمارهٔ ۴۰
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
از آب و اشک ای لبت از خوی می در آب
جان تا به کی در آتش و تن تا به کی در آب
جسم مرا به کوی تو آورد سیل اشک
چون کشتیی که مرحله ها کرده طی در آب
بر باد از آن نداد که از رشک عاشقان
غرق است خاک من بسر کوی وی در آب
ساقی به دفع سردی دی می به شیشه ریخت
آتش که دیده خاصه به هنگام دی در آب
از ناله وز گریه جدا از مهی سحاب
گاهی چو نی زبادم و گاهی چو نی در آب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş