بخش ۳۷ - قطعه
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
از سر گرمی جوابش داد شمع
گفت تا کی سرزنش کردن مرا
عاشقم خواندی بلی من عاشقم
اشک سرخ و روی زردم بس گوا
زآنچه گفتی سر فرازی می کنم
سر فرازی نیست بر عاشق روا
سرفرازی من از عشق است و بس
در هوایش سر فرازم دایما
آنچه می گویی که بنشین و بمیر
یا سر خود گیر و یک چندی به پا
تا سرم برجاست نتوانم نشست
من نخواهم مردن الا در هوا
تا به کی گیرم سر خود زانکه هست
از سر من بر سر من این بلا
کار عشق و عاشقی سر بازی است
گر سر این ماجرا داری بیا
در پی من شو که نتوان یافتن
رهروان را بهتر از من پیشوا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş