بخش ۸۷ - غزل
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
باد صبا به گرد سمندش نمی رسد
سرو سهی به قد بلندش نمی رسد
بر مه شکسته طرف کلاه است ازین سبب
از چشم آفتاب گزندش نمی رسد
گرد سمند او به فلک نمی رسد ولی
خنگ فلک به گرد سمندش نمی رسد
پایم به بند زلف گرفتار کرده است
دردا که دست بنده به بندش نمی رسد
به هر گردی که می انگیخت جمشید
برآوردی غبار از جان خورشید
به هر گامی که اسبش برگرفتی
ز اشک آن خاک در گوهر گرفتی
صنم گلگون سرشک از دیده افشاند
ملک شبدیز را چون باد می راند
ملک گوی از همه کس بیش می برد
به هر صنعت که بود از پیش می برد
غریو اهل روم و شام برخاست
ملک چوگان فکند و نیزه را خواست
در آمد خوش به طرد و عکس کردن
به طرد بدسگال و عکس دشمن
سماک رامح از بالای افلاک
ز غیرت نیزه را انداخت بر خاک
هزاران حلقه همچون زلف جانان
ز چوگان کرد در میدان پریشان
ز پشت بادپا چون باد در تک
به رمح آن حلقه ها بربود یک یک
بر او شاهنشه از جان آفرین کرد
ثنای قدرت جان آفرین کرد
به پیروزی ز میدان باز گشتند
همان با نای و نی دمساز گشتند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş