بخش ۱ - فراقنامه
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
به نام خدایی که با تیره خاک
بر آمیخت این جوهر جان پاک
چو با یکدگر کردشان آشنا
دگر بارشان کرد از هم جدا
که دانست کان آشنایی چه بود
پس از آشنایی جدایی چه بود
درین پرده کس را ندادند بار
نمی داند این راز جز کردگار
به بویی که در نافه افزون کند
بسی آهوان را جگر خون کند
صدف تا کند دانه در پدید
بسی شور و تلخش بباید چشید
بر افراخت نه پرده لاجورد
ده و دو مقام اندر و راست کرد
به هر پرده و هر مقامی که ساخت
یکی را زد و دیگری را نواخت
شکر را زنی خانه ای بر فراخت
گره کاری و بند گیریش ساخت
مگس خواست حلوایی از خوان او
عسل آیتی گشت در شان او
خداوند هفت آسمان و زمین
زمین گستر و آسمان آفرین
ز خورشید مه را جدایی دهد
شب و روزشان روشنایی دهد
نپرسی چرا اختر و آسمان
شب و روز گردند گرد جهان
مپندار کین بی سبب می کنند
خداوند خود را طلب می کنند
نمی گنجد او در تمنای تو
تو او را بجو کوست جویای تو
گل ما بنا کرده قدرتش
دل ما سراپرده عزتش
به نورش دو چشم جهان ناظر است
از آن نور مردم شده ظاهر است
خداوند چار و دو و سه یکی است
بماند شش و چار و نه اندکی
به مسمار هفت اخترش دوخته
فلک حلقه ای بر درش دوخته
به حکمت رسانیده است آن بدین
روان ز آسمان و تن از زمین
فزون از زمین است تا آسمان
تفاوت مر این هر دو را در میان
دگر بارشان کرد از هم جدا
دو بیگانه با هم شدند آشنا
که آن از گل تیره است این ز نور
ز تن تا به جان نسبتی هست دور
به زاری و حسرت جدا می شوند
چو با یکدگر آشنا می شوند
نمی بودشان کاشکی اتصال
چون جان را و تن را چنین بود حال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş