غزل شمارهٔ ۱۰۵
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
باز دل سودای آن زنجیر مو از سر گرفت
آتشم بنشسته بود از شمع رویش در گرفت
زهد خشک و دامن تر آتش ما می نشاند
عشقش این بار آتشی در زد که خشک و تر گرفت
موکب سلطان حسن او عنان عشق تافت
سوی دارالملک جان و آن مملکت یکسر گرفت
نیم شب سودای حسنش بر در دل حلقه زد
حلقه دیوانگی زد عقل و راه در گرفت
یوسف از بهر دل یعقوب باز آمد به مصر
جان به استقبال شد دل تنگش اندر بر گرفت
زلف او جای دل من بود و آمد غیرتم
کو به جای این دل مسکین دلی دیگر گرفت
گرچه خورشید جمالش روی مهر از من بتافت
ورچه روزی چند مهرش سایه از من بر گرفت
بی لبش چون گل پر از خون باد کام ساغرم
گر لب من خنده زد یا دست من ساغر گرفت
تا نپنداری که سلمان دامن از دلبر فشاند
دامن از دل بر فشاند و دامن دلبر گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş