غزل شمارهٔ ۱۱۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
آن پری چهره که ما را نگران می دارد
چشم با ما و نظر با دگران می دارد
زیر لب می دهم وعده که کامت بدهم
غالب آن است که ما را به زبان می دارد
دوش گفتم که غمت جان مرا داد به باد
گفت ای ساده هنوزت غم جان می دارد
رایگان چون سر و زر در قدمش می بازم
سر چرا بر من شوریده گران می دارد
اغی گل از حال دل بلبل بیچاره بپرس
تا این همه فریاد و فغان می دارد
گر به دیدار تو فرسوده ای آسوده شود
مایه حسن رخت را چه زیان می دارد
خبرت نیست که در باغ جمالت همه شب
چشم من آب گل و سرو روان می دارد
رفته بود از سر قلاشی و رندی سلمان
چشم سرمست تو اش باز بر آن می دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş