غزل شمارهٔ ۱۲۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
روی تو آب چشمه خورشید می برد
لعلت به خنده پرده یاقوت می درد
گر بنگرد عروس جمالت در آینه
خودبین شود هر آینه آن به که ننگرد
گر لاله با عذار تو شوخی کند و را
معذور دار کز سبکی باد می برد
چون مجمر از درون نفس گرم می زنم
بر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد
بگریست زار مردم چشم من از غمش
لیکن چه سود که غم مردم نمی خورد
دین می کنم فدای سر زلف کافرت
گر زلف کافر تو بدین سر در آورد
گفتم به خون دل به کف آرم وصال تو
بسیار ازین بگفتم و او دم نمی خورد
سلمان تواند از سر دنیا و آخرت
بگذشت لیکن از سر کوی تو نگذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş