غزل شمارهٔ ۱۲۷
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
این یار که من دارم ازین یار که دارد
وین کار که من دارم از این کار که دارد
خلقی است همه بر در امید نشسته
تا یار کرا خواهد و تا یار که دارد
با این همه غم گر غم من با تو بگویند
کاری بود آیا غم این کار که دارد
من بر سر بازار مغان می روم امشب
این زهد فروشان سر بازار که دارد
برخاسته ام از سر سجاده به کلی
یاران هوس خانه خمار که دارد
خورشید رخش کرد بر آفاق تجلی
ای دیده وران طاقت دیدار که دارد
در زیر فلک راست بگویید که امروز
بالاتر ازین قامت و رفتار که دارد
تا روی ببینند و ببینید کزین روی
در دور قمر عارض و رخسار که دارد
بر راه خیالت همه شب منتظرانند
با این همه تا دولت بیدار که دارد
دل برد ز سلمان و کجا می برد این دل
با آن همه دلهای گرفتار که دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş