غزل شمارهٔ ۱۴۲
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
باد سحر از کوی تو بویی به من آورد
جانهاش فدا باد که جان را به تن آورد
دلهای ز خود رفته ما را که غمت داشت
آمد سحری بوی تو با خویشتن آورد
دلها شده بودند به یک بارگی از جان
لطفت به سلامت همه شان با وطن آورد
شد دیده یعقوب منور به نسیمی
کز یوسف مصرش خبر پیرهن آورد
این رایحه مشک ز دشت ختن آمد
یا بوی اویس است که باد از یمن آورد
در باغ مگر بزم صبوح است که گل را
عطار سحرگاه به دوش از چمن آورد
آن قطره عرق نیست که بر عارضت افتاد
آبی است که با روی گل یاسمن آورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş