غزل شمارهٔ ۱۷۲
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
نگارینا به صحرا رو که بستان حله می پوشد
به شادی ارغوان با گل شراب لعل می نوشد
به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
زبانم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد
مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد
نثار باغ را گردون به دامن در همی بخشد
گل اندر کله زمرد ز خجلت رخ همی پوشد
مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی
سر انگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد
نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی
کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو در پوشد
وگر سلمان میان باغ بوی زلف تو یابد
به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş