غزل شمارهٔ ۱۷۵
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
غوغای عشق دوشم ناگاه بر سر آمد
هم دل به غم فرو شد هم جان به هم برآمد
بر روی اهل عالم بودیم بسته محکم
درهای دل ندانم عشق از کجا درآمد
از زلف او کشیده راهیست در دل من
وز دل دریست تا جان عشقش از آن درآمد
یار آشناست اما نشناخت هر کس او را
زیرا که هر زمانی بر شکل دیگر آمد
مردانه رو به کویش ای دل که رفت دیده
در خون خود چو پیشش با دامن تر آمد
درویش بر درش رو کانکس که بر در او
درویش رفت ازین جا آنجا توانگر آمد
دل با سر دو زلفش زین پیش داشت کاری
بگذشته بود از آن سر امروز با سر آمد
از ماجرای اشکم مطرب ترانه سازد
بس قطره های خونین کز چشم ساغر آمد
هر کس که مرد روزی دربند زلف و عشقت
از خاک او نسیمی کامد معنبر آمد
بیمار توست سلمان وانگه خوش آن مریضی
کز آستانت او را بالین و بستر آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş