غزل شمارهٔ ۱۸۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی داند
خطی گل بر ورق دارد که جز بلبل نمی خواند
به رخسار تو می گویند می ماند گل سوری
بلی می ماندش چیزی و بسیاری نمی ماند
نمی یارد رخت دیدن که چون می بیندت چشمم
ز معنی می شود قاصر به صورت باز می ماند
شب ما روشن است امشب بده پروانه تا خادم
ندارد شمع را برپا برد جاییش بنشاند
برافشان دست تا صوفی بپایت سر دراندازد
درا دامن کشان تا دل ز جان دامن برافشاند
بدورت قبله مستان چرا باید که باشد می
تو لب بگشای با ساقی بگو تا قبله گرداند
قرار ما اگر خواهی تو با باد سحرگاهی
قراری کن که زنجیر سر زلفت نجنباند
امید وصلت امروزم به فردا می دهد وعده
برینم وعده می خواهد که یک چندی بخواباند
به گردی از سر کوی تو جانی می دهد سلمان
متاعی بس گرانست این بدین قیمت که بستاند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş