غزل شمارهٔ ۱۹۲
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
بوی زلف او دماغ جان معطر می کند
یاد روی او چراغ دل منور می کند
یک جهان دیوانه در زنجیر دارد زلف او
که به سر خود هریکی سودای دیگر می کند
صورت ماهیت رویش نبیند هر کسی
هر کسی با خویشتن نقشی مصور می کند
سینه ام بر آتش است و دم نمی یارم زدن
ز آنکه گر لب می گشایم شعله سر بر می کند
جان همی سوزد مرا چون عود و از انفاس من
بوی جان می آید و مجلس معطر می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş