غزل شمارهٔ ۲۳۴
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
چو رویت هرگزم نقشی به خاطر در نمی آید
مرا خود جز تو در خاطر کسی دیگر نمی آید
خیال عارضت آبست از آن در دیده می گردد
نهال قامتت سر و ست از آن در بر نمی آید
مرا در دل همی آید که چون باز آیدم دلبر
دل از دستش برون آرم ولی دلبر نمی آید
بر آن بودم که چون دولت در آید از درم روزی
به هر بابی که کوشیدم از آن در در نمی آید
مرا ساقی مده ساغر که امشب می پرستان را
ز یاد لعل او یاد از می و ساغر نمی آید
حریفان را فرو شد دم بر آر ای مطرب آوازی
بگو با ماه من کامشب چرا خوش بر نمی آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş