غزل شمارهٔ ۲۳۶
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
ای عمر باز رفته نمی آیی از سفر
وی بخت خفته هیچ نداری ز ما خبر
ما همچنان خیال تو داریم در دماغ
ما همچنان جمال تو داریم در نظر
از بوی تو هنوز نسیم است با صبا
وز روی تو هنوز نشانی است در قمر
سر می زنیم بر در سودای وصل و هیچ
از سر خیال وصل نخواهد شدن به در
دل رفت و عمر رفت و روان رفت و بعد ازین
ماییم و آه سرد و لب خشک و چشم تر
رفتی و در پی تو نه تنها دل است و بس
جان عزیز نیز روان است بر اثر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş