غزل شمارهٔ ۲۳۸
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
زحمت ما می دهی زاهد تو را با ما چه کار
عقل و دین و زهد را با عاشق شیدا چه کار
می خورد صوفی غم فردا و ما می می خوریم
مرد امروزیم ما را با غم فردا چه کار
جای عیاران سرباز است کوی عاشقی
ای سلامتجوی برو بنشین تو را با ما چه کار
راز لعل شاهدان بر زاهدان پوشیده است
متقی را در میان مجلس صهبا چه کار
ما ز سودای دو چشم آهویی سر گشته ایم
ورنه این سرگشته را در کوه و در صحرا چه کار
دل برای گوهری از راه چشمم رفته است
هر که را گوهر نیاید در دل دریا چه کار
دین و دنیا هر دو باید باخت در بازار عشق
مردم کم مایه را خود با چنین سودا چه کار
ما شراب و شاهد و کوی مغان دانیم و بس
با صلاح توبه و حج و حرم ما را چه کار
تا نپنداری که سلمان را نظر بر شاهدست
مست جام عشق را با شاهد رعنا چه کار
عشق اگر زیبا بود معشوقه گو زیبا مباش
عشق را با صورت زیبا و نا زیبا چه کار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş