غزل شمارهٔ ۲۸۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
از گلستان رویت در دیده خار دارم
وز رهگذار کویت در دل غبار دارم
روز الست گشتم مست از خمار چشمت
هر دردسر که دارم من زان خمار دارم
بیمارم از دو چشمت آشفته از دو زلفت
این هر دو حالت از تو من یادگار دارم
گفتی وفا ندارم اینم نگو و باقی
هر عیب را که گویی من خاکسار دارم
طاووس باغ قدسم نی بوم این خرابه
آنجاست جلوه گاهم اینجا چه کار دارم
من هیچ اگر ندارم زان هیچ نیست ننگم
بس نیست اینکه در سر سودای یار دارم
در سینه از هوایش گنجی نهان نهادم
در دیده از خیالش باغ بهار دارم
دل را ز دست دادم می ریزم آب دیده
کز دست دیده و دل خون در کنار دارم
فرموده ای که سلمان کمتر سگی است پیشم
یعنی که من به پیشت این اعتبار دارم
از خون من اگر چه دارد نگار دستش
ممکن بود که هرگز دست از نگار دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş