غزل شمارهٔ ۲۹۶
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
سؤالی می کنم چیزی نه بیش از پیش می خواهم
فقیرم مرهمی بهر درون ریش می خواهم
مرا از در چه می رانی نمی خواهم ز تو چیزی
ولی بستانده ای از من متاع خویش می خواهم
به تیغ غمزه خون ریزم که من جان و تن خود را
شده قربان آن ترکان کافر کیش می خواهم
همه کس را اگر دردی بود خواهد که گردد کم
به غیر از من که درد عشق هر دم بیش می خواهم
مرا گفتی که چون می ری زیارت خواهمت کردن
پس از مرگ است این امید و من زان پیش می خواهم
ز تو هر جا که سلطانست چشم مرحمت دارد
نپنداری که این تنها من درویش می خواهم
عزیمت کرده ام سلمان که در راه غمش جان را
ببازم همت از یاران نیک اندیش می خواهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş