غزل شمارهٔ ۳۰۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
دل من زنده می گردد به بوی وصل دلداران
دماغم تازه می دارد نسیم وعده یاران
الا ای صبح مشتاقان بگو خورشید خوبان را
که تا کی ذره سان گردند در کویت هواداران
شبی احوال بیماران بپرس از شمع مومن دل
که بیمارست و می سوزد همه شب بهر بیماران
مرا ای لعبت ساقی ز جام لعل شیرینت
بده کامی که در تلخی سر آمد عمر میخواران
به هشیاران مده می را به مستان ده که در مجلس
قدح خون در جگر دارد مدام از دست هشیاران
صبا از کوی او بویی بجان گرمی دهد اینک
نشسته بر سر کویند و جان بر کف خریداران
بهر یک موی چون سلمان گرفتاریست در بندت
گرفتارت کند ترسم شبی آه گرفتاران
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş