غزل شمارهٔ ۳۰۴
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
مسکین تنم به بویت خو کرده است با جان
ورنه به نسبت از تن دورست راه تا جان
حیف آیدم بریدن زلفت که آن دو زلفت
هر مورگی است کان رگ پیوسته است با جان
بر هر طرف که سروت یک روز می خرامد
می روید از زمین تن می بارد از هوا جان
باد صبا ز کویت جان می برد به دامن
در حیرتم کز آنجا چون می برد صبا جان
از شوق وصلت آمد جان عزیز بر لب
گر می شود میسر سهل است گو بر آ جان
در گوشه های چشمت جان جای کرد جانا
زیرا نیافت بهتر زان گوشه هیچ جا جان
جان و دلم فتادند اندر محیط عشقت
دل غرقه گشت و تا لب آمد به صد بلا جان
در خلوت وصالت سلمان چگونه گنجد
سلمان تنست و آنجا جای دلست یا جان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş