غزل شمارهٔ ۳۲۸
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
با آنکه آبم برده ای یکباره دست از ما مشو
باشد که یکبار دگر باز آید آب ما به جو
تا کی به بوی عنبرین زنجیر زلف سر کشت
آشفته پویم در به در دیوانه گردم کو به کو
من مست ورندو عاشقم وز زهد و تقوی فارغم
بد گوی را در حق من گوهر چه می خواهی بگو
ای در خم چوگان تو گوی دل صاحبدلان
دل گوی می گردد ترا میلی اگر داری بگو
از موی فرقت تا میان فرقی نباشد در میان
باریک بینی هردو را چون باز بینی مو به مو
با سرو کردم نسبتت گفتی که ای کوته نظر
گر راست می گویی چو من رو در چمن سروی بجو
شانه شکسته بسته از زلف حکایت می کند
آیینه را بردار تا روشن بگوید روبرو
شمع زبان آور شبی از سر گرفت افسانه ام
دودش بر سر رفت از آن اشکش ازو آمد فرو
سلمان حریف یار شد وز غیر او بیزار شد
یکدم رها کن مدعی او را به ما ما را به او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş