غزل شمارهٔ ۳۳۰
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
باز می افکند آن زلف کمند افکن او
کار آشفته ما را همه در گردن او
مکش ای باد صبا دامن گل را که نهاد
کار خود بلبل سودا زده بر دامن او
آتش عارض او از دل ماهر دودی
که برآورد بر آمد همه پیرامن او
اینکه مویی شده ام در غم آن موی میان
کاج کاش مویی شدمی همچو میان بر تن او
چه کنم حال درون عرض که حال دل من
می نماید رخ چون آینه روشن او
آهن سرد چه کوبم که دم آتشیم
نکند هیچ اثر در دل چون آهن او
باز بر هم زده ای زلف به هم برزده ای
که رباید دل مسکین من و مسکن او
رحم کن بر دل سلمان که به تنگ آمده اند
مردم از شیوه چشم تو و از شیون او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş