غزل شمارهٔ ۳۴۷
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
ای نور دیده باز گو جرمی که از ما دیده ای
تا بی گناه از ما چرا چون بخت بر گردیده ای
ای کاش دشمن بودمی نی دوست چون بر زعم من
با دشمنان پیوسته ای و ز دوستان ببریده ای
بر من نبخشاید دلت یا رب چه سنگین دل بتی
ما ناکه یا رب یا ربم در نیمه شب نشنیده ای
از عجز و ضعف و مسکنت وز حسن و لطف و نازکی
ما خاک خاک آستان تو نور نور دیده ای
از اشک سلمان کرده ای آبی روان وانگه از آن
دامن ناز و سرکشی چون نارون پیچیده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş